بندر امني كه قيصر بود

در بازارآشفته و شلوغ پلوغي كه قحط دلبري و برادري است هميشه ياد قيصر امين پور
گشايشي براي رنج ها و غصه هاست . بياد مي آورم روزي كه براي تغيير رشته از
حقوق به ادبيات رفته بودم دانشگاه تهران پيش دكتر اسماعيل حاكمي. درراهرو دانشكده ي
ادبيات .پرسه مي زدم تا دكتر از جلسه بيايد بيرون و نامه اعلام نيازم را بگيرم بروم
دانشگاه بهشتي .در راهرو طبقه سوم قيصر عزيز را ديدم. با طمانينه داشت مي رفت
كلاس ارشد .سلامي و گپ و گفتي ...و بعد مرا برد سر كلاس و معرفي كرد به
شاگردانش و خواست شعري بخوانم .يكي گفت : با همين واژه هاي معمولي را بخوان !
بيچاره مرا با صادق رحماني اشتباه گرفته بود . قيصر گفت : صادق برادر تني ايشان است
...و ادامه داد : هردوشان از نخلستان هاي جنوب شيراز پا گرفته اند و در اسطوره ها
هست كه نخل عمه ي آدم است لذا برادري اين ها خودبخود ثابت است ! ...كلاس كه تمام
شد غروب شده بود .دكتر حاكمي هم داشت از جلسه بيرون مي امد .قيصر نه كم و نه زياد
تعريف هايي كرد .اخلاق قيصر اين بود .دوستان و كلا انسان ها را به اندازه بزرگ مي
كرد يعني اعتنا به سخن سعدي : به اندازه ي بود بايد نمود .... من شايسته ي حرف هايي
كه آن روز از لبان قيصر بيرون مي ريخت نبودم .حالا هم نيستم .من ان روز يك دانشجوي
شهرستاني غوطه مي خوردم در آشوب رنگها و نيرنگ ها .معلق بودم بين عشق اجدادي و
عقل انتقادي ام .كيفم را هم جيب برها زده بودند در ترمينال جنوب .مانده بود برايم هزار و
صد تومان كه ان روز ها البته پولي بود .حتي اين مساله هم قيصر فهميده بود .دست كرد
در جيبش اما گفتم فعلن مي سازم .روزنامه هم كار مي كردم و خيالي نبود . تا پل گيشا
پياده رفتيم و بسياري از دادها و درد هاي روزم را با استاد در ميان گذاشتم .همه را شنيد
مثل محمد علي برادرم و حالا مي دانم تقريبا نه – تحقيقا - قيصربهترين " برادر " من بود
بي آنكه پيمان نامه اي بين ما باشد . ...سال 76 اصفهان كنگره شعري بود .قيصر هم آورده
بودندش .در مهمانسراي جهانگردي عصري بود همه دور هم بودند .بهمني ...عاملي ..ترنج
...و خيلي ديگر .ياد ان روز افتادم در دانشكده ادبيات .قيصر گفت :بالاخره چي شد تغيير
رشته ات ؟ گفتم نشد ...و وقتي فهميد كارشناسي را تمام كرد ه ام در دانشگاه شهيد بهشتي
گفت : فلاني .ادبيات قيل و قال است ...در تنفس زندگي ات هم مي تواني به آن برسي ...و
بعد اين بيت معروف را خواند كه از قيل و قال مدرسه ام حاصلي نشد و الخ .

...حالا سال 89 است و سالروز رهايي قيصر .به آن يادها كه برمي گردم مي فهمم دنيا
همه جايش قيل و قال است .بالا و پايين ندارد .چپ و راستش هباست .
آزادگي گوهر بالاتري است .ناياب مثل گوگرد سرخ ...
آزادگي همان بندر امني است كه قيصر كشف كرده بود .
عبدالحميد رحمانيان .شيراز ---------------------------- هفتم آبان 1389
