سطرهای شبانه
هو الحق
سلام بر شما و همه ی سوته دلانی که خواندن این سطرهای شبانه را حوصله می کنند.
از دیر رسیدن ها همیشه احساس خجلت داشته ام اما خدا می داند که از لا به لای پرچم ها و درخت ها دنبالتان بوده ام ، به دهکده های مجازی شما آمده و رفته ام ، به سراسیمگی سفر پاییز هم که رفتم ؛ از کاشان و مشهد اردهال تا رامسر و چالوس و این اواخر ساری ، توشه ای برای سفر برنداشتم جز نان اندکی و نشانی مختصری از خانه ها ی روشن شما که هنوز هم میدان جذبه های اینترنتی من است .
حاصل این شورش های عاشقانه ادامه ی همان هیجان و حضور خیال انگیزی است که حالا واقعیت پیدا کرده اند .
پس سلام بر شما و نفس های نمناکی که در تکاپوی آن ها بدین جا رسیده ام.
... و در آخر این غزل با تاثیر سایه های من از دادگاهی که رسمی است:
قصاص
کشید بر تن من ، جوهر مدادش را
مگر شماره کند زخم های حادش را
ـ شما چه قاضی بی درد پروری هستید !
... شروع کرد که با این بهانه دادش را
به گوش عالم و آدم رساند اما حیف!
کسی به سینه نزد سنگ اعتقادش را
وکیل خویش شد و سمت ایل خود برگشت
مگر به رخ بکشد خوی اتحادش را
نبود " خین " به رگ ِ خان پرست های بزرگ
که پاسخی بدهد حسن اعتمادش را
[]
سه روز بعد :
سه روز بعد زنی پشت پارک آزادی
قصاص کرد خودش مرد بد نهادش را
خدا به خیر کند ! دار سهم او نشود !!!
خدا نجات دهد روح نامرادش را !