آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
شهردانشجویان ایران
حوزه ی هنری فارس
خط شروع رهیاد
انجمن رهیاد
رادیو رهیاد
فاطمه قائدی
محسن رضوی
امین احراری
شاعر کوچولوی شماره 2 انجمنمون
هادی حدادی
احمد ارجمندی
روح الله کرهانی
ندا هدایتی
علیرضا صائب
رضا طبیب زاده
مسیحا ابوعلی
زهرا اسماعیل زاده
خیرالله فضلی
عاطفه رحمانی
راضیه شایسته نیا
لاله شجاعی پور
محمد سیار
وحید یزدان پناه
مرضیه شایسته نیا
حمید روزیطلب
رضا نیرو
زهرا رییس السادات
غلامعلی خوشبخت
کیوان برآهنگ
محمد جواد حسن شاهی
امیر میرزایی
رامين خسروي
حامد ابراهیمی
شاعر کوچولوی شماره انجمنمون2
شاعر كوچولوي انجمنمون1
نصیر رضایی نژاد
سحر گرایی نژاد
رضا رییسی
رضا آسیایی
صمد حسینی ایجی
محمد جواد اسدی
محمد امین حسینی
امین شفیعی
احمد رشید بیگی
فاطمه قائدی
علیرضا قزوه
عبدالرحیم سعیدی راد
انجمن مجازی ایران(ویژه نقد شعر)
محمد آتشی
شهرباربد
محمد حسن مصلی نژاد
محمود برامکه
اصغر معصومی
میرجعفری
عبدالحسین انصاری
حسین کدخدایی
سید محمود جوادی
سارا شعر
حوزه ی هنری فارس
سیدمصطفی میرعبدالله
ضیاءالدین مصباحی
فریاد عدالت(عدالت زارعیان)
:
»افراد آنلاين:
»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin
رونمایی از بیست مجموعه ی نثر ادبی
" دادگاه رسمی نیست " بالاخره به بازار کتاب رسید

نشر تکا (توسعه کتاب ایران ) در ادامه ی چاپ سلسله مجموعه های شعرشاعران معاصر ایران این بار دست به انتشار بیست مجموعه ی نثر ادبی از شعرای کشور زده است .
نام نویسندگان و اثر منثور آنها به شرح ذیل است :
|
رديف |
نام نويسنده |
نام مجموعه |
|
1 |
عليرضا قزوه |
قونیه در قطار |
|
2 |
ابوالقاسم حسينجاني |
جرات تازگی |
|
3 |
يدالله گودرزي |
فرصتي براي پرنده شدن |
|
4 |
جواد محقق |
پشت پلک پنجره |
|
5 |
مريم سقلاطوني |
زخمه های نیلی باد |
|
6 |
سيميندخت وحيدي |
شناسنامه باران |
|
7 |
عبدالرحيم سعيدي راد |
حق با آفتابگردان هاست |
|
8 |
عبدالحميد رحمانيان |
دادگاه رسمی نیست |
|
9 |
مرتضي حيدري آل كثير |
تشنه در ابر |
|
10 |
جلال رفيع |
دریچه |
|
11 |
احمد عزيزي |
شطحی برای زندگی |
|
12 |
محمود اكرامي |
همه خط ها موازی اند |
|
13 |
محمد رضا مهدي زاده |
سنگها برايت آواز مي خوانند |
|
14 |
ضياالدين خالقي |
صدا به سكوتش دل داده است |
|
15 |
سيد ضيا شفيعي |
يك كلمه افتاده است |
|
16 |
حميد هنرجو |
گوشه دنج كلمات |
|
17 |
حبيب محمد زاده |
موناليزاي آقاي بن لادن |
|
18 |
علي طلوعي |
گناه ناگزیز |
|
19 |
محمد رضا سنگري |
غروب بود و تو بودی |
|
20 |
هادي منوري |
پاره خطی تا ماه |
کوتاه نویسی و پر و پیمان نویسی همراه با تصویر و تزاحم خیال وجه مشترک همه ی این کتب است .
" دادگاه رسمی نیست " نیز در شمار این بیست کتاب چاپ و روانه ی بازار شده است .
85 قطعه ی پابرهنه - که هریک بازتابی از وقایع اتفاقیه است - در این کتاب جا خوش کرده است ؛85 روایت مستقل که اغلب با مولف زیسته اند .
در این کتاب - به فراخور حال و نیاز - دست به سنجش و نرمش کلماتی زده شده است که مثل دو خواهر خوشخو در حوزه ی " شعر " و " نثر " داد و ستد می شوند .
کتاب حاضر با شمارگان 3000 نسخه و با بهای 2100 تومان از سیزدهم آبان 88 روز میز کتابفروشی ها قرار گرفته است .
با هم قطعه ای از کتاب دادگاه رسمی نیست را با عنوان " عادل آباد مهربان " تقدیم می کنم :
از واردات غیب یکی هم گذر ماه رمضان به محله های عادل آباد است .
زندانی ها هر روز صدای عصمت خود را بلند می کنند و هر شب مثل قران های شب قدر بر هم نازل می شوند .
نه قفلی بر در های خنجری ست و نه وقت ملاقات ، محدود به اشاره های سربازان .
راستی چقدر این سلول ها ، مناسب سربه زیری های سارقان ساده دل است .
کارنامه ی غزل شیراز روی میز حوزه ی هنری
ای درد بیا تا که غزل ، خسته نماند
از عشق به جز پنجره ای بسته نماند ...
سه شنبه بیست و یکم مهرماه حوزه ی هنری شیراز میزبان قلم های
صمیمانه ی اهالی تغزل و اشراق بود.
بررسی کارنامه سی سال غزل شیراز موضوع همایش اهالی ادب معاصر
بود ، همه آمده بودند از غلامحسن اولاد (م . اندیش) تا منصور اوجی و دکتر
کاووس حسنلی و دکتر خسرو قاسمیان...و مهران نمازی و اعضای انجمن شعر حوزه هنری
مرکز فارس که خود میزبان اصلی نشست ادبی مذکور بودند.
فکر تدوین این نشست از آنجا شکل گرفت که ماه پیش شاعر ارجمند آقای
نادر فخر آور از من و دوستان انجمن شعر حوزه دعوت کرد تا در جلسه ی
دفاع از پایان نامه ی ارشد وی در دانشگاه یاسوج شرکت کنیم که مشغله ی
کاری و علی الخصوص رایج بودن روزه در رمضان باعث شد نتوانیم این
دعوت را اجابت کنیم .در جبران این کاستی بر آن شدیم تا با توجه به زحمات
بیست و سه ماهه ی جناب فخرآور و بدیع بودن موضوع رساله ی او مستقلا
فضایی را در حوزه فراهم آوریم تا چکیده ای از این تحقیق ادبی را بازخوانی
کرده باشیم.
البته تشویق استاد راهنمای این پایان نامه یعنی دکتر کاووس حسنلی - که
معمولا ما را از لطف های سرشارش بی نصیب نمی سازد - در برپایی این ا
جتماع ادبی و پرشور سنگ اول بنای دوستان دست اندرکار بود .
.. همایش بررسی غزل شیراز در نوع خود بی نظیر آمد و ای کاش مجال
سخن بود تا دقایق شیرین این همایش عاشقانه و عالمانه را از پرده ی پنهان
قلم بیرون می افکندیم اما به تعبیر مولانا بیدل :
ما اگر مکتوب ننوشتیم عیب ما مدان
در میان راز مشتاقان ،قلم نامحرم است .
یا حق
نوشته شده توسط عبدالحمید رحمانیان در پنجشنبه سی ام مهر 1388
خاکستر تابستان
تابستانی که از سر گذشت در جمع بندی دقایق آخرش خلاصه
می شود در :
صندلی هایی که جابجا نشد
ارزش هایی که جابجا شد
آخرین عکس هایی که انداختیم خوب نیفتاد
برادر !

نوشته شده توسط عبدالحمید رحمانیان در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388
برای دخترم تمنا
.jpg)
کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو ر ا
کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را
با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم تو را ...
۲۵ مرداد ۸۴ بشارت بزرگ زندگی بود برای من و همسری که برایم
مکمل لبخند های خداوند است .
یادم هست آن ظهر مرطوب تابستان ، بیمارستان اردیبهشت شیراز ،
دستهای گهواره سان پرستار رشید و سبز پوشی که اولین بار در
آسانسور بیمارستان " تمنا " ی وصال را به رصد ماه برد .
...و دختر مرداد که ماه ها پیش نامش از میان هزاران اعلام ایرانی با
وسواس و درنگ فراوان رونمایی شده بود حالا کاشف راز تمنای پدر
بود :
ای شده کاشف راز از لب من
در مصلای نماز از لب من
...و یادم مرطوب است از دقیقه های شبی که پیر سالکان شیراز –
محمد خلیل جمالی – اولین بار اذان در گوش " تمنا " گفت و چه می
دانستم که جمالی خلعت آخرتش را همان سال از مکه سفارش داده
بود و همین روزها هم دوسالگی هجرت پیرمرد است که شاید همین
کودک می توانست تابلویی جدید از " دختر صوفی " او باشد .
امروز در باغ شاعران شیرازکه خانه ی انس جمالی و هم پیاله های عرفان اوست و در حلقه ی
صمیمی یکشنبه ها جشن تولد نازدانه ی شعر وشادمانی را گلباران می کنیم .شما هم اگر رسیدید
بسم الله !
نوشته شده توسط عبدالحمید رحمانیان در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388
توبه نامه
توبه ایـن غـزل را سال ۸۱ در مـراسـم احیا در مسجـد فاطمه الزهرای شیراز گفتم . مردم "ابوحمزه" می خواندند و من این توبه نامه ی منظوم .... من امشب خطای خودم را گرفتم در آیینه جای خودم را گرفتم رفیقی نبود از سر ناگزیری خودم شانه های خودم را گرفتم چنان رفتم از نردبان تو بالا که دست خدای خودم را گرفتم شدم آنقدر داغ شرمندگی ها که رنگ حیای خودم را گرفتم گناهان من در سیاهی کفن شد جواب دعای خودم را گرفتم ! 
نوشته شده توسط عبدالحمید رحمانیان در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388
من خنده ی خردادم
در توفیق یزدان را کلیدی ست
که بسم الله الرحمن الرحیم ست
امشب بعد از سه ماه و اندی در شب ملایم خرداد آمده ام تا سلام های در راه خودم را از زادگاه اجدادی برای دوستانی پست کنم که تاریخ شفاهی من با نام آنها ورق خواهد خورد.
خرداد فصل رویدادهای تلخ و شیرین در تقویم ایرانیان است. کوچک تر که بودم خرداد التهاب شب های امتحان و کارنامه ی آخر سال را روی صورتم پخش می کرد وبلافاصله بعد از آخرین امتحان، مزارع و صحرای صیفی جات جهرم حریصانه قدم های نحیف مرا در آغوش می کشید و من دانش آموزی که قول داده بودم خرجی سال تحصیلی بعد را با دسترنج تابستان فراهم کنم بی وقفه حتی نیمی از مهرماه نیز گذشته کار می کردم تا به قول پدر جوهر مردی ام از دست نرود.
بعدها خرداد برای من مالامال شد از خاطره های سیاسی و هوس های شعری و شما که تخیل تان قوی تر از من است لابد بهتر درک می کنید که چه می گویم. دوستی دیشب برایم پیامکی فرستاده بود که: "مابه خرداد پر از حادثه عادت داریم" و همین شوق انتشار غزلی جدید را در من زنده کرد که اینک از نظر تیزبین شما می گذرد:

من خنده ی خردادم، مهجور شدن بهتر
در مجلس بدنامان، مشهور شدن بهتر
من جرأت خاموشم، من حق فراموشم
تا دار من آماده ست، منصور شدن بهتر
تا گوهر فرهنگی، در چشم کسان ننگی
در منطق سرهنگی، منفور شدن بهتر
من تهمت ناموسی، من تخم دموکراسی
تا وصله چنین باشد، ناجور شدن بهتر
آغوش که نا امن ست، لبخند که نیرنگ است
از حلقه ی نزدیکان، هی دور شدن بهتر
در عفت بد هیزان، تقوای من آلوده ست
چشم از همه می بندم، این کور شدن بهتر
بدنوشی هم کیشان، جمهوری درویشان
از محضر هم ریشان، معذور شدن بهتر
نوشته شده توسط عبدالحمید رحمانیان در جمعه پانزدهم خرداد 1388
تورکبوتران
تو در قفس نالیدی و من در کبوتر
تو در جنون رقصیدی و من در کبوتر
نعش شهید خنجرآذ ین دلت را
تو در کبوتر دیدی و من در کبوتر
تو حسرت آبی ترین پرواز ها را
در چشم من باریدی و من در کبوتر
آیینه بندان ضریح چشم او را
تو در حرم بوسیدی و من در کبوتر
وقتی من و تو ما شدیم آری خدا را
تو در کبوتر دیدی و من در کبوتر .(1)
من که قابل نبودم از کنار زخم بزرگ عاشورا عبور کنم و زایری بشوم میان این چهل نفری که هر
کدام هزار دل بودند و هزار چشم !
نمی دانم اولین بار کدام شیر پاک خورده ای بشارت سفر را به این فقیر داد و اسمم را در " تور
کبوتران کبریا " نوشت .من عاشق نبودم و الا " سنجش " نمی کردم و ده روز بعد گذرنامه ام را نمی
دادم بلکه از پس بشارت دوستان ، بی درنگ خودم را می انداختم دراین تور معنوی که شاید عمر
دیگر کفاف ندهد !
من طفیل بال کبوتران خدا شدم ،آنها این سفر را برای من خواستند و در آخرین دقایق حتی فرصت
خداحافظی هم باقی نگذاشتند که مادرم هنوز گلایه های سنتی خودش را دارد که چرا بی
خداحافظی رفتی پسر ؟....بگذریم !
شمارش معکوس را شروع کرده بودم ، خراب این سفر بودم که عاقلان باخته بودند آن را و عاشقان
از قرار معلوم ، نه !
اندک اندک جمع مستان می رسیدند و حلقه ی بچه ها تنگ تر می شد. خیابان فلسطین شیراز را پر
کرده بود همهمه ی مسافرانی که اشک برپهنای صورتشان جاری وتکه ای از روحشان شعله وربود،
در چمدان هایشان غیر ازقرآن و مفاتیح ، دیوان غزل های حافظ داشتند و دفتر هایی ازشب های شعر عاشورا .
یاد اعزام های جبهه افتاده بودم و خاطره ی وداع برادرم که بهار 62 در دشت های فکه گم شد و این
بیت ها هم که بچه ها مدام به یاد من می آورند نیز مال همان داستان خداحافظی برادر است :
وقت وداع بود ، وداع برادرم یک جام آب پشت سرش ریخت مادرم
قرآن گرفت روی سرش تا روانه شد فردا خبر رسید که : او جاودانه شد !
غروب نرسیده بود که سزاوار حرکت شدیم و من با همه ی ندانم کاری ها و گناهان گاهگاهم
بالاخره با اغماض فرشتگان و ندیدن ها و نفهمیدن های آدم های اطرافم به راه افتادم در مسیر
شبانه ای که به خوزستان می رسید .
اذان صبح فردا را از گلدسته های " جامع " خرمشهر شنیدیم و باز یادها در ذهنم دویده بود که بهمن
64 پای همین نقاشی های " ناصر پلنگی " در مسجد جامع با سه نفر عکس یادگاری انداختم که
حالا هر سه شان برای خود صاحب مزاری در گلزارشهدا هستند و ....من ماند ه ام هنوز با همین
دندان های شیری در دهکد ه ای جهانی که به قول " نزار قبانی "پاسگاه بزرگ پلیس است !
صبح علی الطلوع به مرز شلمچه نزدیک شدیم .یادم افتاده بود به شعر مرحوم علیرضا نسیمی که "
مرزها برای رد شدن کشیده می شوند " و ما با دل هایی مستمند آمده بودیم که دسته جمعی رد شویم.
درصفر مرزی ، تپش قلبم زیاد شده بود .پرند ه ها را از قفس بیرون آورده و مثل کالای قاچاق
جاسازی کردیم در کارتن کوچکی که بقایای نان خشک زایر سرای شلمچه را در آن ریخته
بودند .قفس خالی هم داده بودیم دست همسفری در میانه ی صف تا مامورین عراقی شک نکنند
که همراه این قفس خالی از پرنده احتمالا موجودات پرند ه ای هم باشند ! و یادم هست اصرار آن
جوان گاری چی اهل خرمشهر خودمان که می خواست کبوتران حرم را به بهای بخس از چنگ ما در
بیاورد و ما راضی نشدیم و گفتیم اگر قرار بر نیامدن این فرماندهان ! باشد بهتر که در بهشت
شلمچه رها شوند روی خاکریز ها و پرچم های رنگارنگ این سرزمین .
از پست بازرسی عراق که می خواستیم رد شویم جست و خیز کبوتران که خود را به کناره های
کارتن می کوبیدند توجه مامورین عراقی را جلب کرد و ستوان بعثی – والله اعلم – کارتن را وارسی
کرد وهیچ به شکستگی دل ما هم فکر نکرد .ا و باغضب تمام این پرندگان خانه زاد را پر داد به
آسمان شلمچه و تو نمی دانی این صحنه چقدر به فرسایش روح مغموم بچه ها کمک کرد .
بکی یکی قفس خالی را می کشیدیم به دنبال خودمان تا برسیم به اتوبوس های عراقی که تقریبا
در فاصله ی هزار متری صفر مرزی و داخل خاک عراق در انتظار ما صف کشیده بودند . به اتوبوس
شماره ی 6 که بنام ما نوشته بودند رسیدیم ، آمدیم توشه های سفر را بگذاریم در جعبه ی اتوبوس
که در کمال ناباوری کبوتران رها شده را دیدیم که زیر همان اتوبوس جا خوش کرده اند در حالی که
آنها می توانستند هنگام آزادی از قفس کاغذی خود به شش جهت دیگر هم بروند و بیاسایند .
...و اینگونه بود که کبوتران کربلا برای همه - حتی سربازان عراقی - عزیزو دردانه شدند و تا وقتی
در " باب الکرامه " ی حرم سیدالشهدا در آن صبح معطر رهایی یافتند مایه ی ذوق و اسباب تحول و
تبرک روح بودند .
...این روز ها که دسته های کبوتران حرم امام حسین( ع ) و ابوالفضل ( ع ) را تلوزیون خودمان
نشان می دهد فکر می کنم شاید آن دو کبوتر سفید که در حلقه ی کبوتران چاهی چرخ می زنند
همان پرنده های خوش اقبالی باشند که دخترم – تمنا – روزها به آنها تکیه می کرد و مثل
عروسکهایش به بازی می گرفتشان و حتی شب ها در رختخواب کوچک خود می خواباند ....و
بالاخره آنها فاتحانه مقیم حرم شدند و ما آمدیم که آمده باشیم !
زیر ایوانت اگر روزی کبوتر می شدم آنقدر پر می زدم در خون که پرپر می شدم
...آری در" تور" کبوتران حرم افتادن هم خودش عالمی دارد عزیز !
عبدالحمید رحمانیان / دی ماه 87
پانویس :
1- شعر ازآقای محمد حسین بهرامیان
نوشته شده توسط عبدالحمید رحمانیان در دوشنبه پنجم اسفند 1387
سه شنبه به وقت اضافه
من توی این فضای مکعب ، شناور ست
یک روح منبسط شده ی گر یه آور ست ....
در فضای منبسط شده ی آن روز ، اول از همه خود علیرضا نسیمی آمده بود با پیراهنی خلاص شده از درد ،حصیری از خرمای تازه و چند کتاب از سروده هایش که مثل همیشه پر بود از اصالت ها و عبور های فرامتنی و تو باید در سالروز آخرین دیدارت با" شاعر مداد زرد " بار دیگر با محک بینایی سنجی او امتحان شوی که اهل غفلتی یا رفاقت !
...از صبح رفته بودم فرودگاه تا مهمانان مراسم - سعید بیابانکی و سید مهدی موسوی - را بیاورم و دستشان را بگذارم در دست بچه های گل شیراز که هفته هاست انتظار می کشند تا دهم دی ماه را بیاسایند در سایه سار شاعری که بسیاری از او متولد شده بودند !
سرمای دهم دی از صبح رخنه کرده بود تا استخوانم و اضافه کنید به آن استرس ها و عصب کشی های روحی که چند هفته است از فکر این همایش به سرم آمده و چقدر علاقه باید از کادر بیرون زده باشد تا " نسیم نو آوری " را که هنوز بعضی از سر کم التفاتی روی اسمش چاقو می گذارند روانه ی این نگارخانه کرده باشد !
چه وجه مشترکی در نداشتن داریم
تو التفات نداری و من ، تحمل را .
همه آمده بودند از رنگ ها و طیف ها ، شاعران و روزنامه نگاران ، همسالان و هم انجمنی ها ، پیشکسوتان و میانسالان و اهالی " رهیاد "و سایر انجمن ها ی شیراز و شهرستان ها و خلاصه حدود 300 نفری می شدند که به قول محمد سیار ، سانس به سانس می نشستند و نصیبی می بردند از هوای تازه ی نگارخانه .
ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
یک شهر تا به من برسی عاشقت شده ست ....
شهروندان عشق نسیمی آمدند و رفتند و نقد گفتند و نغز سرودند آنقدر که :
:
ز غمش هر چه نوشتیم مرکب پس داد
جوهر آه من و اشک قلم ریخت به هم .
افتتاح تالار کلمات با دکتر حسن لی بود که همان اول حق مطلب را به لبش رساند و بعد محمد مرادی و محسن رضوی عزیز با آن پژوهش مفیدش و حمید روز یطلب با خاطرات نامکررش از علی و داستان عکسی که بر پیشانی مجلس بود و او می گفت مربوط به سفر اراک است که مرحوم آقاسی در گوشه ی پنهان عکس دارد چایی می خورد و سیگار روشن علی رضا نسیمی و بقیه ی قضایا ...
سعید بیابانکی و سید مهدی موسوی تواما از منظر نقد علمی به تفاوت های شگرف نسیمی با همه گفتند که " او در مقطع زمانی خود ظهور کرد و چرا او صدایش به کل کشور نرسید و ..."که من معتقدم رسید اما بعضی ،نوآوری های او را به تور ترجمه و کپی پیست زدند و او بی ادعا گذشت که دنیا محل گذر بود و هست و خودش زیباتر از همه گفته بود که :
" این صندلی برای نشستن نیست"
یادها و نام ها سراسیمه بر زبان می رفت و ترجیع بند آن علی بود و علی ..و بگذریم که یکی دو تا از دوستان جایی آورده بودند که چرا بعضی شعر ها که مثلا نسبتی با نسیمی نداشته خوانده شده ...؟ و این فقیر هم باز همان تکیه کلام خود شاعر را مثال زده بود که :
" م ر ز ه ا ---------- برای رد شدن کشیده می شوند !"
نسیمی ،بچه محله ی همین کلماتی بود که گفتم .تعجب می کنم که فقط بعضی ! می خواهند او را مصادره کنند به نفع باریکه ای از رودخانه ی خشک شیراز !
نسیمی درد مند و درد آگاه بود و تظاهر به هیچ چیز نداشت حتی به مداد زردش ...و این را آنها که بیشتر محشور با او بودند بهتر می دانند .
نسیمی درد مردم نیز داشت اما با روشن بینی بالا و بالاتری از من و آن دوستانی که مداد زرد او را به عاریت گرفتند و شاعر شدند .
...جلسه به شب رسید اما حوصله ها تنگ نبود که تازه حاشیه ها شروع شده بود آن هم در شهرک گلستان در خانه ی مسیحا ابو علی تا چهار صبح روز چهار شنبه یازدهم دی ...صدای اذان صبح که بلند شد با سید مهدی موسوی آمدیم فرودگاه ، بیابانکی هم که همان دیشب با پرواز اصفهان رفته بود و حالا مسیج هایش می رسید که چای قند پهلویی بود مراسم دی شب شیراز !
موسوی را درپلکان هواپیما رها کردم و آمدم تا خواب های قضا و خستگی های این چند روز را بریزم لای پرونده های دادگاه ...و حالا که به آن سه شنبه و وقت های اضافه اش فکر می کنم به خودم می گویم که :
با عشق ، ممکن است تمام محال ها .
و قسمت هایی از همایش یادواره ی علیرضا نسیمی :

دکتر کاووس حسن لی ـ ریاست محترم دانشکده ادبیات شیراز
مهندس سعید بیابانکی و دکترسید مهدی موسوی
عبدالحمید رحمانیان ـ حمید روزیطلب - محسن رضوی

استاد باصری و استاد مهدی مباشر
نوشته شده توسط عبدالحمید رحمانیان در سه شنبه هفدهم دی 1387
در آمدی بر زمستان
به نام کلمه ی محبوب
از غربت آباد دلت پیداست قدری خسته ای
بی ما چه کار ای شب نشین،شب های یلدا می کنی ؟!
از یلدا - این شب قدر ایرانی - که بگذریم زمستان می آید تا
شاعران ،عهدی تازه کنند با خاطره ی خواب های درختان و من
مانده ام که آیا با سفر کلمات هم می شود پیام ساده ی
زمستان را به انبوه دلهای نباتی حالی کرد !
دی ماه، الف ابتداست و اسفند ، آخرین برگ از درخت سال .
و من در این تقویم یخی ،خوب به یاد دارم پنجم دی ماه را با
شعری به مقیاس هفت ریشتر در " بم " در سالی که به خال
لب دلدار گرفتار شد .
نخل داران شهر بم آن سال
رطب ختم خویش را چیدند .
و دیگر اینکه دی ماه، آشوب شب های امتحان آخر ترم در حوالی اوین - که خوابگاه دانشجویان دانشگاه شهید بهشتی بود - را
به یادم می آورد و باد های برآمده از البرز تهران و بام های ولنجک ،
برف سال های دانشجویی را از پالتو بابا بزرگم که به من ارث
رسیده می تکاند .
زیارت مزار مولانا در سال ۸۵ نیز مال همین روز های اول دی
است که پارسال در همین خانه ی مجازی سفره ی آن سفر
معنوی را گستردم و حال که به آن روز ها بر می گردم می فهمم
که مولانا چقدر یاس های فلسفی من را جواب قانع کننده داده است .
من بی دل و دستارم،در خانه ی خمارم
یک سینه سخن دارم ،هین شرح دهم یا نه ؟
میانه ی دی را سال پیش با هجرت ابدی دوست و همسفر
منظوم همه ی شاعران فارس - علیرضا نسیمی - سر کردیم که
در طبیعت برفی"قلات"غریبانه سر بر آستان معبود گذاشت.نسیمی
به عقیده ی این فقیر یک " پدیده " در دنیای ادب معاصر بود ،
درد مند بود و عاشق حیرانی و سکوت ...و خلاصه اینکه برای
بینایی سنجی ما نیز یک عیار کامل بود و لذا من تعجب می کنم
که کسانی که در انهدام زودهنگام این پیکر ظریف و درد آگاه
نقش اول داشتند امروز نیز اول مرثیه خوان شرافت هنری اویند !
او رفت در سراشیبی تقدیری که با " مداد زرد " برایش انشا ء
کرده بودند و این جبر و آن اتفاق سال باید به وقوع می رسید که
خودش گفته بود :
وقتی قرار است همه چیز همان طور اتفاق بیا فتد
هزار و یکمین بار
گور پدر هر چه ساعت دقیق !

ما در سالگرد هجرت او بنا داریم همایش " نسیم نو آوری " را
در سه شنبه دهم دی با اجتماع دوستدارانش در شیراز بپا کنیم
تا اندکی از دیون فراوان خویش را به این ستاره ی بدیع آسمان
ادب کشور ادا کرده باشیم .
امسال ، محرم - این فصل مشترک دلها ی غیور - در میانه ی دی
ماه به ما خواهد رسید .کربلا دوباره در بیرق ها به اهتزاز می
آید و عاشورا باز از دل ها و جانهای شیفته ، قربانی می گیرد و
راستی حسین (ع) چقدر برای هم آوایی با اندوه امروز بشریت ،
انسان ایده آلی است .
راستی چه منزه فرموده بود شادروان حسین منزوی که :
حد تو رثا نیست ، عزای تو حماسه ست
ای کاسته شان تو از این معرکه گیران ...
آری ! خلاصه این که زمستان پر ماجرا آمده است تا " ایمان
بیاوریم به آغاز فصل سرد " و تو که صدای حیرت خود را بلند
کرده ای چه می دانی که این ماه با تو چه معامله خواهد کرد ؟
تو از ورق های روزنامه تنها به طالع متولدین این ماه زوم کرده ای
ای که :" تخیل افراد متولد این ماه زیاد است ...یک مکالمه ی
تلفنی کوتاه ، آنها را مدتی به فکر فرو خواهد برد و .... " اما
غافلی که این اوراد را که هر فال بین خیابانی نیز روزانه هجی
می کند دردی را از هزاره ی یاس های تو باز نخواهد کرد . تو باید
برسی به دقیقه های راز آلود زمستان و همه ی اشیای جهان را
لمس کنی تا آنجا که دنیا پیش خواهش های تو کم بیاورد عزیز !
نوشته شده توسط عبدالحمید رحمانیان در یکشنبه یکم دی 1387
آذر سلام
آذر سلام
تورا در فرهنگ های لغت یافتم که " آتش " معنا کرده اند ؛
اما تو می توانی نهمین ماه رسیده ی سال باشی که من را به این جهان گرسنه هدیه داده است ؛ یا دوشیزه ی تخیلات من که شعر می گوید ،خطاطی هم بلد است ، دف می نوازد و غالبا عاشق پیراهن های آبی است . در بسیاری اوقات نیز آذر همان من مطلوب شاعر است ؛ شریک قصه ها و غصه ها ،همان مسافر پر عصمتی که همیشه دوست داشته ام دشمنانش را رجم کنم ، هم او که هنوز دستم درگردن بلندکلماتش آویخته و نام عزیزش برکت نان خانگی من و دخترم تمنا ست .
آذر برای من گاهی سایه ای ست از آزر بت تراش که از عهد ابراهیم خلیل ع نامش سر زبان هاست و اهالی قصص قرانی پیش شماره اش را به همه داده اند ! آذر شاید خروش آگاهانه ی مادری ست که من می خواستم پنجمین فرزند پسرش باشم و برگ برنده روزهای سخت زندگی اش.
شاید هم دختری بی تناسب از اهالی فسارود که قدیم ها میل به تغزل داشت اما پول توی جیبش نبودتا "مجله شعر" بخرد و از لابلای آن مضمون جمع کند برای روزهای سه شنبه که میعاد هفتگی امیران سخن بود .
آذر احتمالا ادامه ی شوریدگی های تجرد ست و آغاز تجربه های اشراقی این زندگی که بد نیست بدانید تولد دوم من نیز در بیستمین روزاز همین ماه شمسی اتفاق افتاده است. آذر هر چه باشد ؛ ادامه ی کلماتی ست که مرا تا آخراین ایستگاه همراهی خواهد کرد ؛ آنجا که عشق هست ، شعر هست ،قلیان هست ،مهر مادر هست و ترانه ی میلاد ؛ آنجا که مهمانی مجلل کلمات است و آنجا که این غزل به تالار چشم شما راه پیدا می کند : مصائب شیرین خلوت کنید دور من آقایان تا عشق ،وجه غالب من باشد من راست گفته ام به شما شاید این سیب ها مناسب من باشد من عاشقم درست نمی گنجم در چشم های تنبل این مردم بگذار در سیاهه ی غم هاشان این نیزاز معایب من باشد یک خام دانه کاشتم از عصیان ،بیهوده از بهشت درافتادم آری عجیب نیست اگر امروز، یک نازدانه ،طالب من باشد شیطان ؟فرشته ؟آدم و حوا؟ نه! املای من چهار غلط دارد شاید صحیح نام تو ای بانو پیچیده در مطالب من باشد تو اشتباه خویش نمی گیری،من هم گناه خویش نمی بخشم وقتی به شانه های تو ای شیرین،آواری از مصایب من باشد این بار قصد جان تو نه بانو ، قصد نجات جان تو را دارم شاید سه شنبه چندم آذرماه از روزهای جالب من باشد در صبحگاه زادن من مادر از گرگ های حادثه می ترسید از ماه بی خیال جهان می خواست تا بیشتر مراقب من باشد ماه از خیال خویش فرودآمد ، قنداقه ای ز ابر فراهم کرد می خواست اشک و آینه و عرفان ، پیراهنی به قالب من باشد آری سه شنبه آخر آذرماه...یک دو سه چار ستونم ریخت یک اتفاق ساده ترین شاید احضار روح غایب من بوده ست ! 
نوشته شده توسط عبدالحمید رحمانیان در جمعه یکم آذر 1387
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .
All Rights Reserved 2008-2012 © by rahmanianhamid.blogfa.com
Design This Web By Noleek ™ @ V:3.0 POWERED BY BLOGFA.COM
نوشته شده توسط عبدالحمید رحمانیان در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388
لينك مطلب